تبلیغات
--> زنی از تاریخ - داستان حورا
زنی از تاریخ

"حــــورا بـرهـمـا"


داستان حورا


حبیب پرتاری

 پارچ آب توی هوا چرخ می‌خورد و می‌رفت سمت شیشه یكپارچه در. تكه های یخ افتاد روی فرش. پارچ استیل رسید به سینة شیشه. تكه های شیشه پاشید روی زمین .
- یعنی نمی‌خواد برگرده ؟ با گیساش از همین سقف آویزونش می‌كنم .
پیرزن لبش را گزید. به در اتاقی كه رویش عدد یك بود نگاه كرد. انگشت‌اش را جلوی دهانش یك كرد و گفت: هیسسس .
توی اتاق شمارة یك، زن با شنیدن صدای شكستن شیشه و فریاد مرد جوان از روی تخت خواب خیز برداشت كه برود سمت در.
- كجا می‌ری؟ به ما چه ربطی داره؟
- می‌خوام بفهمم چی شده .
- مگه ما فضول مردمیم ؟
- خب حالا، پاشو یواش یواش بریم از این خراب شده .
مرد پلك‌هایش را روی هم فشار داد و خمیازه كشید. زن سرش را رو به سقف اتاق گرفته بود و شانه را می‌كشید به موهایش .
- شنیدی چی گفت؟ پسره را می‌گم . حتمی یه دعوای ناجور دارن .
شانه را توی موهایش بی‌حركت ماند و نگاه كرد به مرد .
- تو فكر می‌كنی اینا چشون شده؟
- چه می‌دونم. شهره كجا رفته اول صبحی؟
زن شانه بالا انداخت، روگرداند و گفت: لابد رفته یه گشتی بزنه. اونم مث من مگه تونست راحت بخوابه دیشب؟
- نخوابیدین ؟
- به هزار زور. مگه توی این بو می‌شه خوابید؟
مرد ابروهایش را گره کرد و بو كشید .
- كدوم بو؟
- جدی نمی‌فهمی؟
پیرزن خرده شیشه‌ها را با جارو به هم نزدیك می‌كرد. زیر چشمی به مرد جوان نگاه كرد كه آرنج‌هایش را بغل كرده بود و تكیه داده بود به ستون توی راه‌رو .
- خالد دید‌‌شون. گفت دستاشون تو دست هم بوده .
صدایش خفه بود و می‌لرزید. پیرزن پلك‌هایش را روی هم فشار داد و آب دهانش را قورت داد. تلفن روی پیشخان زنگ زد و مرد جوان بسمتش جهید .
- بله ؟ . . . دٌرٌس گرفتین . . . نه اتاق نِداریم . . . می‌گُم نِداریم یعنی نِداریم دیگه عوضی!
و گوشی را رها كرد. درِ اتاق شمارة یك آن قدر باز شده بود كه از لای آن مرد جوان كنار پیشخان پیدا بود .
- ببند در را ، می‌بینن‌ات .
زن تكان نخورد. مرد رفت جلو آینة كوچك اتاق ایستاد. صورتش را نزدیك كرد به آینه و ها كرد. دستش را كشید روی آن .
- این دختر چرا نیومد؟
زن همان‌طور مانده بود و از میانه در به پیرزن نگاه می‌كرد كه خرده شیشه‌ها را با جارو می‌كشاند روی خاك‌انداز. به نجوا گفت:این پیرزنه از اون وقتی كه اومدیم یه كلمه هم حرف نزده .
مرد از جلوی آینه كنار رفت. دستش را گذاشت روی جیب پشتی شلوارش .
- پول‌ها را كجا گذاشتی ؟ . . . می‌گم پول‌ها . . .
- اِ اِ اِ چته تو هم؟ خب همه را گذاشتم توی كیف خودم .
- كدومشون؟
- سورمه‌‌ای‌یه. تو جیب مانتومه.
و دوباره از لای در نگاه كرد به مرد جوان كه دستش را تكان می‌داد و حرف می‌زد. زن صورتش را چرخاند و گوشش را میانه در گذاشت .
- خاك به سَرُم كنن كه نفهمیدُم بِشون . . . تف به این زندگی ، تف !
- آآ . . . اَ وُ اَ وُ . . .
- چی می‌گی ؟ لابد می‌خوای بندازیش گردن مُو؟
پیرزن دوباره شروع كرد به گفتن . مرد جوان حرفش را برید .
- به خدا آقام شانس آورد كه نموند. می‌موند كه این روزِ را ببینه؟
پیرزن نگاه كرد به قاب عكس بالای سر مرد جوان. چشم‌هایش خیس شدند. آب بینی‌اش را بالا كشید و شروع كرد به حرف زدن. سرش را می‌چرخاند و با دست‌هایش اشاره می‌کرد به دیوارهای اطرافش .
- ها ! میلیونِرِ‌مون كرد و رفت. با این جا و اون موتور پُكیده .
درِ اتاق شمارة یك بسته شد. زن چرخید و رو كرد به مرد .
- چیكار كردی تو؟ چرا این جوری كردی؟
- نیستش .
- چی نیستش؟
مرد لباس‌های توی چمدان را برمی‌داشت. دست می‌كشید توی جیب‌هایشان و می‌انداخت روی هم .
- كیف . كیف پول‌ها .
- عزیز من ! گفتم توی جیب مانتومه .
- مگه اینو نمی‌گی؟ هیچی توش نیس. بیا !
- یعنی چی؟ خودم گذاشتم‌اش این تو .
- مطمئنی؟
- پس چی كه مطمئنم. سرشب با طلاها و چك‌پول‌ها یكی‌شون كردم و گذاشتم تو كیف سرمه‌ایی‌یه .
صدای پت پت موتور از پایین آمد. مرد جوان دو سر فرمان موتور را چسبیده بود، سرش را پایین انداخته بود و سعی می‌كرد موتور را روشن كند. پیرزن خودش را به در رساند و خیره ماند به مرد جوان . موتورسیكلت پت پت دیگری كرد و روشن شد. مرد جوان نگاه كرد به تابلو بالای در. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. بعد مچ دست راستش را به پایین چرخاند و رفت. پیرزن چرخید كه داخل برود. زن را دید كه از اتاق شمارة یك بیرون زد. صدای مرد از داخل می‌آمد.
- وایسا فعلاً. شاید جایی گذاشتی یادت . . .
زن چشم دوخت به پیرزن و گفت:خانم عزیز ! كیف پول من دزدیده شده. تو همین مسافرخونه لعنتی شما .
مرد دوید و از اتاق بیرون آمد. پیرزن بی‌حركت ماند. زن سرش را چرخاند سمت مرد و گفت:موبایل كجاس ؟ . . . زنگ بزن پلیس بیاد.
مرد جلوتر رفت. دستش را گذاشت روی كمر زن و با صدای آرامی گفت:آروم باش عزیزم.هنوز كه هیچی معلوم نیس .
پیرزن دامنش را مشت كرده بود. زانوهایش می‌لرزیدند. یك دستش را گذاشت روی كمرش و دست دیگرش را روی زانویش. خودش را ول كرد روی زمین. بینی‌اش را با گوشة آستین‌اش پاك كرد. تلفن زنگ زد. پیرزن سرش را بالا گرفت. مرد گفت:شما بشینین. من خودم ور می‌دارم . . . الو . . . بفرمایید . . . الو . . . قطع كرد .
زن نشست روی صندلی كوچك تو راه‌رو و شال روی سرش را كه پس رفته بود جلو كشید.
- شاید شهره با خودش برده .
- شهره مگه مرض داره اونهمه پول و جواهر با خودش ببره؟
پیرزن خودش را از زمین جدا كرد و رفت سمت در كوچكی كه پشت پیشخان بود. زن كه روی صندلی نشسته بود چشم‌هایش را ریز كرد و نگاهش كرد. پیرزن وارد اتاق كوچك پشتی شد. سرش را آرام چرخاند و تمام اتاق را نگاه كرد. دستش را به دیوار تكیه داد. چانه‌اش می‌لرزید. تمام كشوها باز بودند و لباس‌هایی از لبة آنها آویزان شده بودند. پیرزن جلوتر رفت و خیره شد به قاب عكس كوچكی كه روی كمد لباس‌ها بود. تصویری بود از یك دختر جوان . سبزه بود و خال ریزی كنار بینی‌اش داشت. دهان پیرزن باز شد و شكل دایرة كوچكی گرفت. قطره‌ایی از آب بینی پیرزن روی قاب عكس افتاد و سرخورد روی شیشه قاب.
صدای كشیده شدن لاستیك‌های موتور روی زمین آمد. پیرزن به سرعت خودش را رساند به كنار پیشخان و خیره شد به بیرون . مرد جوان از موتور پیاده شد و بی‌آن كه خاموشش كند با قدم‌های بلند راه افتاد به سمت داخل . خیره بود به پیشخان و پیرزن .
- دیدنشون توی ترمینال. چمدون به دست !
مرد جوان متوجه حضور زن و مرد شد. انگشت شست هر دو دستش را رد كرد زیر كمربندش . سینه‌اش را صاف كرد و گفت:چی شده؟
زن نگاه كرد به مرد و آرام گفت:كار خودشه! مرد لبش را گزید. رو كرد به مرد جوان و دهانش را باز كرد تا حرف بزند. چیزی نگفت. خیره شده بود به درگاه. مرد جوان، بوی تند عطری را حس كرد. صدای موسیقی ملایمی آمد. مرد جوان چرخید و پشت سرش را نگاه كرد. دختر جوان ایستاده بود تو درگاه. دست كرد توی جیب شلوار جین آبی رنگش و گوشی موبایلش را بیرون آورد. خیره شد به صفحة نمایشگرش و با گوشه دهانش خندید. راه افتاد كه برود توی اتاق. مرد گفت:كجا بودی تو؟
دختر همان‌طور راه می‌رفت و نگاهش به صفحه نمایشگر بود. - رفتم یه چرخی بزنم .
رفت توی اتاق . صدایش از داخل اتاق می‌آمد .
- از دس این بوی گهی كه این اتاق می‌ده ..
- تحویل بگیر خانوم !
- خب حالا تو هم !
تلفن روی پیشخان زنگ زد. مرد جوان خیز برداشت. پیرزن دستش را گذاشت روی گوشی. برای لحظه‌ایی پیرزن و مرد جوان خیره ماندند به هم . تلفن باز هم زنگ خورد. پیرزن گوشی را برداشت. مرد جوان زل رده بود به دهان پیرزن . زن و مرد نگاهی به هم انداختند.
بعد از دقیقه‌ایی دهان پیرزن باز شد. شبیه یك دایره كوچك .
- حو . . . حو . . . حوآآ . .
پیرزن با دستی كه می‌لرزید گوشی را گذاشت .
- چی گفت؟ می‌گُم چی گفت ؟
پیرزن كلید را چرخاند توی قفل كشوی پیشخان. سند منگوله‌داری را در آورد. مرد جوان با مشت كوبید روی پیشخان. زن و مرد نگاهشان را دوختند به سند روی پیشخان . پیرزن دستش را روی سند گذاشت و آن‌ را به جلو راند. مرد جوان بیرون رفت. ایستاد كنار موتورش كه هنوز روشن بود و پت پت می‌كرد. برگشت و به تابلو بالای سرش نگاه كرد. نوشته بود:مهمان‌پذیر حورا.



داستانهای تجربی www.dibache.com





طبقه بندی: داستان های دیگران، 
جمعه 11 آبان 1386 توسط حورا برهما | نظرات ()


"حــــورا بـرهـمـا"
حورا برهما

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
آگهی های من (1)
مسابقه ها و جشنواره ها (4)
حرفهای من (2)
خاطره ها ی من (2)
داستان های من (1)
زندگی نامه من (1)
ترانه های من (حورا برهما) (4)
دوبیتی های من (2)
شعر های من (8)
شعر های دیگران (15)
داستان های دیگران (2)
خبرها (2)
عکس ها (1)
یلداها (1)
داستانک (2)
شعار های من (2)
گوناگون (7)
قیصر امین پور (6)
عین القضات همدانی (1)
های کلیپ- انیمیشن
آژانسهای مسافرتی
یکی از بهترین سایتهای دانلود نرم افزار
آپلود عکس 8pic
گروه مترجمین ایران زمین:ثبت نام کنید
هنر و هنرمندان جهان
کلاغ واژه ها
عشق اهورایی
اوستا-اردشیر بابكان
فانوس 110 : با فیلتر شکن وارد شوید
پندار نیک من
مرا به نام کوچکم صدا بزن - نرگس
آگهی رایگان سایت تو میهن
شایان نجاتی
خاك سرخ
آنجل - علیرضا یغمایی
توجه توجه دیكشنری آن لاین فوق العاده
بیمه كار آفرین
سیلوانا
آن روزها
شقایق های آبی
حسین ظهرابی - غرل مدرن
شعر آزاد
پیوندها
فصل نامه ی ادبی کولاژ
این تراما. سروده های غم انگیز من
نشر فیروزه : و آن سوی بادها نوشته گروس عبدالملکیان
كناره‌گیری «محمدعلی بهمنی»، «عبدالجبار كاكایی» و «اهورا ایمان» از شورای شعر وزارت ارشاد
خودکشی صادق هدایت : به قلم امیر آزاده دل
سایت رسمی یغما گلرویی
شعری از یغما گلرویی با دکلمه یغما
شب شعر
خانه شاعران ایران
اهورا ایمان
قیصر امین پور
علیرضا راهب : شاعر
عبدلجبار کاکایی : ترانه سرا
فردریکو گارسیا لورکا
سایت رسمی احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
"مجنون عشق " :علیرضا یغمایی
مقبره مولانا در قونیه در
من شاعرم : مریم جعفری آذرمانی
خاطر
تاملات نابهنگام : مانی فرنود
ترانه های سرزمین مادری : مسابقه
دوستم نگار : خلسه های یک مترسک
shtyle : سایت هندی دوستیابی
انجمن مجازی ایران : نقد شعر معاصر
همه پیوندها
اسفند 1394
دی 1392
آذر 1392
مرداد 1392
مرداد 1391
شهریور 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
خرداد 1389
دی 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
کتابهای صوتی پرشنگ
زنی که خودش را دوست نداشت
مهمان من باش
ترانه : حورا برهما - خواننده و آهنگساز : پدرام امینی ابیانه - تنظیم کننده :بابک ارجمند
سر همین 4 راه
دانلود کتاب من عروسکم حورا برهما
زن- ترانه و ملودی :حورا برهما
زنی از تاریخ
من عروسکم
تکرار
هبوط
عروسك
آدمکها
پستچی عشق
تولد
http://27042704.blogfa.com
بدحجابی
از پندار نیک من -- هومن
غزل های سید مهدی موسوی
ترانه شایان نجاتی برای همسرش
لیست آخرین مطالب
www.facebook.com/Hoora.BerahmaII
آگهی های من
ثبت نام در شبکه اجتماعی متخصصان ایران
ثبت نام در سایت متخصصین
شعر عروسك حورا برهما در سایت نغمه به عنوان شعر ویژه
سایت نغمه(شعر)
رزومه حورا برهما در شبكه اجتماعی متخصصان ایران
شعر زنی ازتاریخ (حورابرهما)درسایت شهریار شفق
پروفایل حورا برهما در یاهو 360
پرو فایل حورا برهما در سایت متخصصین
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
ترانه های حورا برهما
آگهی من
آیا شعر های حورا برهما را دوست دارید؟






بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
پروفایل حورا برهما در سایت ها
حورا برهما
..:: تبلیغات رایگان ::.. - آگهی رایگان و مجانی در سایت تو میهن آسایشگاه خیره کهریزک خرید عینک دودی